خط خطی های یک نیمچه مهندس
 
مجالی برای تبادل افکار و اندیشه ها....

عشق هم از پس تحریم چه نایاب شدست

 جام زهری بود آیا که دراین بزمِ خدایی باشد؟


زندگی بر لبه‌ی تیغ شدست

شود آیا که به آغوش تو راهی باشد؟


ادامه شعر در ادامه مطلب...




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 دی1391 توسط  soja :: ادامه مطلب


عشق هم از پس تحریم چه نایاب شدست 

جام زهری بود آیا که دراین بزمِ خدایی باشد؟ 

زندگی بر لبه‌ی تیغ شدست 

شود آیا که به آغوش تو راهی باشد؟



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 آبان1391 توسط  soja :: ادامه مطلب

مفهوم عمیق "دوئل نابرابر" رو اون لحظه ای می فهمی که از صدای دیوار صوتی شکستن های پشه ذله میشی و پتو رو می کشی رو سرت... می بینی با پشه همچنان چشم تو چشمی! تاریکی مطلق... خودتی و پشه! پلک می زنی و پلک نمی زنه! آشفته ای و اون آروم... چراکه تو نمی تونی بری تو دماغش! اما اون می تونه!




برچسب‌ها: پشه, مصیبت, دوئل, خواب, شب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 خرداد1391 توسط  soja :: ادامه مطلب

این آدمایی که بعد از هر "فین"، توی دستمال کاغذیو با یه شوقی نگاه می کنن، بعد از چند لحظه ناامیدانه می بندنش!!! من و به شدت یاد بچگیای خودم و خیلی از آدما میندازن که امید به بردن جایزه از بانک و افتادن پولای قلمبه سلنبه داشتیم.... نکن برادر من! به قول یکی تاحالا فین کردن مروارید تو جهان گزارش نشده!!! شمام البته همینطور خواهر من! :پی


نوشته شده در تاريخ جمعه 18 فروردین1391 توسط  soja :: ادامه مطلب
آدما رو تو قوطی های "همیشگیتون" زندونی نکنید.... 

هیچکس همیشه خندون نیست... هیچ کس همیشه نامهربون نیست... 

هیچ کس همیشه غرغر نمی کنه... هیچ کس همیشه جذاب نیست... 

همیشه رو اعصاب نیست... همیشه دوست داشتنی و همیشه منفور نیست...  

یه راهی باید پیدا کرد که آدمای اطراف رو 4 فصلِ 4 فصل پذیرفت...


نوشته شده در تاريخ جمعه 12 اسفند1390 توسط  soja :: ادامه مطلب


پیشاپیش سال جدید خورشیدی را به شما و خانواده محترم شاد باش می گوییم. امید که در سال جدید بیش ار پیش به سوالات شما جواب داده شود!

جهت دانلود تقویم سال 1391 می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:

دانلود تقویم 1391

گاهی ارسال یک ایمیل ، یک تقویم، به دوستانتان ثابت می کند که به یادشان هستید!



برچسب‌ها: دانلود, تقویم, 1391
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 اسفند1390 توسط  soja :: ادامه مطلب
این روزای دانشگاه رو که می گذرونم، یه موقه هایی دلم می خواد یه گزارش پیشرفتی هم واسه خدا می فرستادم، بخونه، ادیت کنه، بعد بگه جلسه بعدی که میای بیا تا در موردش با هم حرف بزنیم...

که یه بهونه ای شه یه جلسه ای با هم بذاریم... که بتونم بفهمم چرا روی یه موضوعی اینقد اصرار داره....  تا بش بگم دارم موضوعمو عوض می کنم... بش بگم بعضی دیتاستا امروزه جواب نمیده... بگم... بگه... بلکه یا روشن شم یا خیالم لااقل راحت شه که بش گفتم.... که همش جمع نشه واسه روز دفاع....

برچسب‌ها: خدا, دانشگاه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 27 بهمن1390 توسط  soja :: ادامه مطلب

می گن گاهی بساط عشق خودش جور می شود، گاهی به صد مجادله ناجور می شود.... حالا شده جریان سایت ساختن ما... کلی زور زدم یه سایتی بیاد صفحه اول گوگل؛ نیومد... اونوقت یه پست نوشتم، دو روز نگذشته، "کابین دستشویی" سرچ کنی، وبلاگم لینکه چهارم پنجمه!!!! :)) بنازمت گوگل...



نوشته شده در تاريخ جمعه 21 بهمن1390 توسط  soja :: ادامه مطلب
گاهی خیلی ساده میشه از روزمرگی فرار کرد، گاهی...  از بی حوصلگی... از اینکه حوصله شنیدن حرفای مردم رو نداشته باشی، از خیلی چیزا....  گاهی میشه...


گلاب به روتون توالتای شرکت ما،  دو تا کابین داره، رو به روی هر کابین هم یه دستشویی ...  یه مدتی بود دقت می کردم، می دیدم کسایی که میان داخل، توی اون کابینی که جلوش یکی داره دست می شوره، نمی رن، چرا؟؟!! چون احتمالا پیش خودشون می گن این تازه از توش دراومده و بو میده و .... شایدم احتمال درست و خوبیم باشه، ازون به بعد چی کار می کردم؟ می رفتم دستشویی سمت راستی، در میومدم دستمو تو دستشویی سمت چپی می شستم.....

واقعا رفتارای مردم دیدنی بود واسم.... می رفتن داخل.... بلااستثنا مکث می کردن.... دستشون میومد سمت دستگیره در.... اما دیگه اومده بودن داخل، روشون نمی شد (یا رعایت می کردن) دیگه تو همون کابین می موندن.... واقعا حس خوبی بود این کرم ریختن کوچیک :دی  خیلی از روزا با همین تغییر مکان ساده، روزمو می ساختم، شاد می شدم.... می بینی؟ هیچ کاری نداره از روزمرگی در اومدن... اما گاهی....


اما گاهی روزمرگی مثه یه رودخونه نیست که بر خلافش شنا کنی و بت کیف هم بده ... هنوز درکش نکردم که چرا ... اما بعضی وقتا مثه باتلاق می شه .... توش که باشی... هرچی بیشتر دست و پا بزنی، بیشتر توش فرو می ری... گاهی هم اینجوریه... هنوز توی دستشویی واسه این حالت راهکاری پیدا نکردم متاسفانه :(



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 بهمن1390 توسط  soja :: ادامه مطلب
تا حالا به آدمای اطرافتون دقت کردین؟ چجوری یه روز معرکه و یه روز افتضاح می شن؟  به بچه های اطرافتون دقت کردین که یه روز با نمک و خوردنی  و یه روز کنه و سمج می شن؟ به دوستتون که یه روز دلسوز و دوس داشتنی و یه روز خیره سر و نمک نشناس می شه ؟  به مادرتون که یه روز دلسوز و یه روز بهونه گیر میشه؟  به بارون که یه روز رمانتیک و یه روز شیشه کثیف کن و مسخره می شه؟ 


چیزی نیست...  فقط کاش جای اینها دقت بیشتری به آینه کنیم... شاید این ماییم که عوض می شیم و متغیر می بینیم... شاید این ماییم ملول و خسته می شیم... بی حوصله و بی انگیزه .... شاید این ماییم که انتظاراتمون رو بالا و پایین می بریم... شاید این ماییم که بی انگیزه و سست بنیاد می شیم... شاید....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 بهمن1390 توسط  soja :: ادامه مطلب
توی مملکت ما کپی رایت؛ یا به قول فرنگیا CopyRight معنا و مفهومی نداره، خود شما هم براحتی روزی سه تا ویندوز عوض می کنید! اونم از نسخه های مختلف.. حتی ممکنه دلتون بخواد ویندوز سرور رو هم نصب کنید! مجانیه مجانی.... نمی گم ایراد نداره.. داره... اما بعضی وقتا آدم کار بد و با بدتر که مقایسه می کنه می فهمه چه خبره... یه ضرب المثلی هست که دقیقشم یادم نمیاد، میگه توی شهر کورها، یه چشم هم پادشاهی می کنه (:دی) یه همچین چیزی....


حالا چی شد که اینا رو نوشتم... قضیه بر می گرده به سالها قبل که من ایده ی ساخت سایت سوال و جواب فارسی (www.soja.ir) زد به سرم.... تو این فکر بودم بد نیست این همه سوالی که به ذهن خودم ، دوستم، شمای نوعی می رسه رو یه جا جم کنیم، که بشه ازش استفاده کرد، تا کی در به در سایتای خارجی باشیم که صد هزارتا لاگین کردن و سروی (survey) پر کردن و اینا می خوان، تا یه جوابی بدن، اونم معلوم نیس مشکلشون همونه که ما داشتیم.... بگذریم....


از وقتی که این سایت  رو زدم، کمبود و وقت و مشغولیت درسا و اینها یه طرف، جیب خالی و هزارتا مشکلاتو چراغی که به خونه رواست و اینا، مانع ازین شد تا درست حسابی بش برسم و تبلیغات کنم و راش بندازم، اما تو همون حد هم تا می شد بش رسیدم.... تا جاییکه دوستام همین الانشم تا می گم سایت! حالشون به هم می خوره!!! می فهمن درباره همین سوال و جوابه!!! :دی 


از رو همین سایت هم تو همین مدت زیاد نگفتم اگه بگم خودم 10 تا سایت پیدا کردم که حتی زحمت تغییر آرم و شعار سایت (پرسیدن عیب نیست، ندانستن عیب است) رو هم به خودشون ندادن، زحمت اسم گذاشتن رو هم به خودشون ندادن... زحمتی به خودشون ندادن خلاصه و به اسم شرکت و هزینه و وقتی که داشتن، جسته گریخته اسم در کردن به اصطلاح.....


اینا همه به کنار... ما همه در کنار هم خوش و خرم بودیم به ظاهر!!  و از درون من همچنان حرص هامو می خوردم که آخه آدم حسابی بشین خودت فکر کن... خودت کار جدید کن... نیا سایت منو کپ بزنو اینا... که این آخریه دیگه دیدم یکی از جشنواره های وب ، با افتخار یکی ازینارو جزو کاندیدهاشو اینا گذاشته  و کلی هم داستان و ماجرا....


واقعا دیگه اینش زور داره... فک کن یکی تو لباس تو! بره جایزه بگیره سر صف! تویی که دانشجویی! تصور کن یکی به اسم خودش؛ مقاله هاتو ثبت کنه! توکه مدیر شرکتی! فک کن یکی سس ساخت کارخونتو برداره! اسمشو بذاره سس من! بره بفروشه! بشه تولید کننده نمونه! فک کن ویندوز پارسا 99 بشه سیستم عامل برگزیده سال !!!!!  کاری ندارم.. فارسی کردنش تقدیر بشه من اولیم که رای می دم بش! اما نه دیگه جای مایکروسافت ..... 

 د آخه زور داره!  ما داریم چی رو تقدیر می کنیم؟ ما داریم کیو تشویق می کنیم؟ داریم می گیم آفرین برو بعد جشنواره واسه سال دیگه دو تا ایده ناب دیگه بدزد و بیا؟؟؟ داریم می گیم  تو که وقت و امکانات نداری غلط می کنی ایده می دی و می شینی ذوقشو می کنی؟؟ داریم  داد می زنیم ماااااااا مصرف کننده پرستیم!!!! نه ایده پرداز دوست! داریم چی کار می کنیم؟؟؟؟؟؟  نمی دونم شما هم که از بیرون به قضیه نگاه می کنید، حق می دید بم یا نه! نمی دونم عمق فاجعه رو درک می کنید یا نه... اما واقعا یه کارایی درد داره... یه جاهایی دیگه باید بس کنیم.... یه وقتایی باید فکر کنیم به کارایی که می کنیم..... یه وقتایی دلمون باید بسوزه واسه آینده ها... واسه اتفاقایی که داره و قراره بیوفته.....


شاید لازم باشه بگم این درد من نیست... بحث، بحث بی انگیزه کردن هزارتا آدم خوش فکره با یه بی فکری... بحثِ....  نمی گم دیگه... می دونم خودت می فهمی حرفمو....




برچسب‌ها: سوال و جواب, حقوق, ایده پردازی, وجدان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 دی1390 توسط  soja :: ادامه مطلب

میون این همه عصر و زمون ها

میون این همه جا، کهکشون ها

 

زد و تو قرن بیستم جامون افتاد

فقط اینجا، زمین ، ویزا بمون داد

...

یهو دستی که از پا می کشیدم

ندا داد: "به پدر سوخته رسیدم!!"

 

دیگه تا ما به حال خود رسیدیم

دیدیم به! بهترین جای زمینیم!

 ....

دیگه جونم بگه از زندگانی

 این از من تا به اینجای جوانی


به محضی که یه تغییری ببینم

 می شینم کامل از دنیام میگم....


متن کامل شعر در ادامه مطلب 




نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر1390 توسط  soja :: ادامه مطلب
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است، باشه؟ :دی